نوان یکی از مهمترین عناصر داستان از ساختاری پیچیده برخورداراست. عناصر سازنده ی طرح، عبارتند از شروع، ناپایداری، گسترش، تعلیق، بحران، اوج، گره گشایی وپایان. در ادامه به تعریف و شرح آن‌ها پرداخته می شود.” (موام، 1373: 82)
2-2-1 شروع5
رابرت اسکولز، در کتاب “عناصر رمان6” درباره ی نقش شروع داستان چنین می نویسد: “وظیفه ی آغاز داستان این است که شخصیت های کلیدی را معرفی کند، مناسبات اولیّه ی آن ها را مشخص نماید، صحنه را برای کنش های اصلی آماده سازد، و در صورتیکه داستان نیاز دارد چیزی درباره ی گذشته آن عنوان کند، پایه های مضمون را پی ریزی نماید و بالاخره اولین نشانه های بحران داستان را به خواننده نشان دهد، بحرانی که بعداً منجر به کنش اصلی داستان خواهد شد” (اخوت، 1371: 226-227).
“شروع چنان اهمیت دارد که گاه خود پایه ی طرحی برای نوشتن داستان می شود. شروع های لیز و جذاب سبب می شوند تا خواننده به سرعت به درون داستان بلغزد در حالی که شروع های کسالت بار اغلب خوانندگان کم حوصله را از ادامه خواندن داستان منصرف می سازد” (مستور، 1379: 17).

2-2-2 ناپایداری7
“ناپایداری، یکی از مهم ترین عناصر ساختاری پیرنگ است و به مقابله شخصیت ها یا نیروها با یکدیگر کشمکش می گویند” (میر صادقی، 1376: 295). “در واقع قوت شروع ها با میزان القای ناپایداری نسبتی تام دارد. نقطه ی عزیمت داستان ها خروج از حالت توازن و ورود به موقعیتی ناپایدار است” (مستور، 1379: 19). “کشمکش ممکن است برخورد یا رویارویی. شخصیتی با خودش یا با شخصیت های دیگر، یا اندیشه‌ای با اندیشه دیگر و جهان بینی با جهان بینی دیگر به وجود آید” (میر صادقی، 1376: 295-296).
2-2-3 گسترش8
“هر ناپایداری همواره خود پرسش هایی را پیش می کشد که پاسخ به این پرسش ها در طول داستان منجر به گسترش طرح می شوند. پرسش ها در واقع گره های طرح اند که افکندن آن ها در داستان و بازگشایی شان داستان را گسترش می دهد” (مستور، 1379: 20).
2-2-4 تعلیق9
“با گسترش پیرنگ کنجکاوی خواننده بیشتر می شود و شور و اشتیاقش برای دنبال کردن ماجرای داستان، زیادتر. شخصیت اصلی داستان اغلب همدردی و جانبداری او را به خود جلب می کند و خواننده نسبت به سرنوشت او علاقه مند می شود. همین علاقه مندی نسبت به عاقبت کار آن شخصیت، او را در حالت انتظار و دل نگرانی نگاه می دارد و چنین کیفیتی را در اصطلاح “حالت تعلیق” یا “هول و ولا” می گویند. به عبارت دیگر “حالت تعلیق” یا “هول و ولا” کیفیتی است که نویسنده برای وقایعی که در شرف تکوین است، در داستان خود می آفریند و خواننده را مشتاق و کنجکاو به ادامه دادن داستان می کند و هیجان و التهاب او را برمی انگیزد” (میر صادقی، 1388: 75-76). تعلیق حاصل موقعیتی است که خواننده مایل است آینده داستان را حدس بزند امّا نمی تواند. تدارک چنین وضعیتی ضمن ایجاد جذبه در روایت مخاطب را ترغیب می کند تا خواندن داستان را تا انتها پیش ببرد.
“تعلیق ها باشد چنان طراحی شوند که همواره دو اصل مهم در آنها لحاظ شده باشد: اول برانگیختن حس تمایل دانستن ادامه داستان در مخاطب و دوم عدم توانایی خواننده در پیش قطع ادامه ی ماجرا. ایجاد و حس تمایل محصول القای صمیمیت است که نویسنده باید میان شخصیت های داستانش و مخاطب به وجود آورد و صمیمیت زمانی به وجود می آید که مخاطب با شخصیت های داستان احساس نزدیکی و در نتیجه همذات پنداری کند. از سوی دیگر نویسنده باید بکوشد فرآیند ارائه ی اطلاعات را به گونه‌ای طراحی کند و خواننده نتواند ادامه ی ماجرا را حدس بزند. این فرآیند باید طبیعی و همسو با پیشرفت داستان صورت گیرد” (مستور، 1379: 21-22).
“هول و ولا ممکن است به دو صورت در داستان به وجود آید. یکی آنکه نویسنده رازِ سر به مهری را در داستان پیش بکشد و گره افکنی کند و وضعیت و موقعیتی غیر عادی به وجود آورد که خواننده مشتاق تشریح و توضیح آن بشود. مثل داستان های پلیسی و جنایی، حادثه ای، یا شخصیت و شخصیت‌های داستان، چه زن، چه مرد را در وضعیت دشوار قرار بدهد به طوری که شخصیت میان دو عمل، دو راه، باید یکی را انتخاب کند و گاهی این دو عمل و دو راه هر دو نامطلوب هم هست و انتخاب یکی از این دو راه، توجه خواننده را بیشتر به خود جلب می کند” (میرصادقی، 1376: 296). “حالت تعلیق هنگامی به اوج خود می‌رسد که کنجکاوی خواننده به تشویش وی درباره ی سرنوشت شخصیت اصلی داستان گره بخورد” (پرین، 1378: 26).
2-2-5 بحران10
“لحظه ای است که نیروهای متقابل برای آخرین بار با هم تلاقی می کنند و عمل داستانی را به نقطه‌ی اوج یا بزنگاه می کشانند و موجب دگرگونی زندگی شخصیت یا شخصیت های داستان می شوند و تغییری قطعی در خط اصلی داستان به وجود می آورند” (میر صادقی، 1388: 76). “تعلیق ها تا آنجا که تنش و هیجان به اوج خود برسد ادامه می یابد چنین تعلیقی را بحران گویند” (مستور، 1379: 22). “این تغییر می‌تواند در جهت بهتریا بدتر شدن وضع و موقع شخصیتی باشد و کار و عملی را متوقف یا متحول کند”
2-2-6 اوج یا بزنگاه11
“نقطه اوج هر داستان جایی است که تنش در داستان به اوج خود برسد” (مستور، 1379: 22). “نقطه ی اوج یا بزنگاه نقطه ای است در داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه و داستان منظوم که در آن بحران به نهایت خود برسد و به گره گشایی داستان بینجامد. نقطه ی اوج داستان، نتیجه ی منطقی حوادث پیشین است که همچون آبی در زیر زمین جریان داشته و از نظر پنهان مانده است و جاری شدن آب بر زمین پایان ناگزیر آن است. منطق مسیر حوادث داستان نیز ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند اما وقتی به نتیجه ی نهایی آن می رسد خواننده آن را می پذیرد. اثری ممکن است بزنگاه های متعددی داشته باشد و بزنگاهی قوی‌تر از بقیه باشد، معمولاً این بزنگاه اصلی بر بزنگاه های دیگر مقدم است” (میر صادقی، 1388: 76-77).